دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

با تشکر از سورنا عزیز
سلام داداشی امروز خاطره تنبیهم بدست ملینا رو می‌گذارم. فقط بهت اولش بگم که وقت جشن نامزدیمون بعلاوه بر همه هدیه‌ها به ملینا پدال چوبی، پدال چرمی، شلاق چرمی و یک چوب مخصوص تنبیه از جنس راتن هدیه دادند و برای تنبیه ما یک اتاق داریم در پشت‌بوم خانه که هم کسی نبینه هم صدا بیرون نره.
مادر ملینا یک تخت تنبیه مخصوص هم خریده و هدیه داده که وقتی روش می‌خوابم بندهای پلاستیکی مخصوص برای بستن دست و پاهام به پایه‌ها داره جوری که اصلا به دست و پاهام آسیب نزنه.
به شما گفتم که بی‌دقتی کردم و درست رفتار نکردم ملینا من رو بخشید ولی بهم هشدار داد اشتباه بعدی تنبیه سخت دارم. نزدیک آخر هفته که سر کار رفته بودم اشتباه بدی کردم. از اینترنتی که داشتم رفتم چند سایت بد و دقت نکردم که رویاخانم مارو چک می‌کنه. ایشان بدون اینکه به من بگه به ملینا زنگ زد و همه چیز رو گفت تازه بهش گفت که اول اجازه بده خودش من رو تنبیه کنه. ملینا اجازه داد بهش. رویاخانم من رو به دفترش احضار کرد. وقتی رفتم بدون اینکه مقدمه‌چینی کنه نتایج دوربین و کامپیوترش رو به من نشون داد. بلافاصله در رو قفل کرد و دستور داد شلوارم رو دربیارم. از روزی که من و ملینا دیگه باهم زندگی می‌کنیم به خاطراینکه کسی دولم رو نبینه ملینا به من شورتی می‌پوشونه که معمولا زنهای جوان کنار دریا می‌پوشند یعنی تنها جلوشون بسته است ولی دو کپلشون کامل بازه و فقط یک خط از میان باسنشون رد میشه و به بالای شورتشون می‌رسه. اینجوری رویا خانم اجازه داشت که دوباره من رو روی زانوهای خودش تنبیه کنه. حتی ملینا اجازه داده ایشان با دست من رو بزنه. رویاخان من رو روی زانوهاش خوابوند درحالی‌که خیلی دعوام می‌کرد بابت کار بدم شروع کرد به زدنم. با دست محکم به کپلهای راست و چپم می‌زد. خیلی سفت می‌زد و می‌گفت تو خجالت نمی‌کشی الان دیگه تو نامزدی داری که خیلی از پسرها آرزوش رو دارند این غلطها رو می‌کنی. خلاصه سی تایی که زد باسنم می‌سوخت همونجا با وب کم فیلم تنبیهم رو برای ملینا آن لاین فرستاد و اون هم دید. بعدش گفت برو رو به دیوار وایسا. در رو باز کرد و به الی و اجازه داد بیاد داخل کلی تحقیر شدم. کپلهای لخت و سرخم رو الی دید. حسابی کپلهام سرخ شده بود و سوزش داشت. رویاخانم می‌گفت به درکونی‌هایی که خوردی خوب فکر کن. همسرت در خانه حسابی ازت پذیرایی می‌کنه. خیلی ناراحت بودم. باسنم هم حسابی می‌سوخت.
عصر وقتی برگشتم می‌دونستم یک کتک حسابی می‌خورم. اما ملینا برخلاف انتظار آمد و مثل همیشه بغلم کرد هم رو حسابی بوسیدیم. اصلا هم حرفی در مورد کار نزدیم. شب باهم بیرون رفتیم و کلی مثل همیشه حال کردیم. اینقدر خوش گذشت که درد باسنم داشت فراموشم می‌شد. از طرفی هم اسپنک رویاخانم باعث افزایش شدید میلم به سکس شده بود و حتما شب می‌خواستم حسابی با ملینا خوش باشم. وقت خواب که ملینا و من لخت شدیم و رفتیم داخل تخت دستی به باسنم زد و سرخیش رو دید و گفت مشخصه دستهای رویا قویه. بعد هم دولم رو گرفت و من رو کشوند روی خودش. همینطور که روی هم بودیم به من گفت که شنبه شب حسابی تنبیهت می‌کنم تا یاد بگیری اول در محل کار خرابکاری نکنی. دوم این سایتها یا فیلمها رو هم باید با من ببینی. آروم هم با دست به باسنم ضربه می‌زد من هم داشتم لذت می‌بردم و از طرفی خیلی عاشقانه دوستش دارم هم از طرفی ترسیدم که سخت نزنتم.
شنبه شب رسید. تا اون روز دیگه خطایی نکرده بودم. بعد از شام ملینا به من گفت یک ساعت دیگه در اتاق تنبیه در زیر پشت بام حاضر بشم. اون یک ساعت به سختی گذشت. وقتی که رسیدم به اتاق دیدم ملینا روی صندلی تنبیه نشسته کنارش میز کوچکیه که برس، پدال چوبی و پدال چرمی بغلشه. گفتش در رو ببندم. گفت سورنای کوچولوی من حالا لخت شو. آروم لخت شدم. شرتم رو که درآوردم سریع با دستش دولم رو گرفت و کشید بین دو پای خودش. دمر خوابودنم بین دوپای خودش و پای چپش رو پشت دو تا پاهام گذاشت. بعدش گفت اول با دست و برس و هر پدالی 25 ضربه می‌خورم یعنی مرحله اول 100 ضربه. فهمیدم باید روی تخت هم تنبیه بشم. همینطور داشت با دست راستش باسنم رو نوازش می‌کرد. خیلی آروم به خاطر این نوازشش شده‌بودم ولی یکدفعه دستش رفت بالا و محکم زد وسط باسنم. آخم دراومد و شروع کرد محکم زدن. به راست و چپ و وسط محکم می‌زد. 25 ضربه که زد احساس کردم باسنم داره می‌سوزه. باسنم حسابی دیگه درد گرفته بود. برس رو برداشت و گفت که حالا با این ادبت می‌کنم. محکم زد زیر کونم. داشت کونم می‌سوخت. به زیر و گردی کپلام محکم میزد. ضربه 7 برس بود که دست راستم بی‌اختیار رفت روی باسنم. ملینا با دست چپش محکم دست راستم رو از پشت گرفت که زیاد تقلا نکنم. دیگه کامل در اختیارش بودم و نمی‌تونستم تکون بخورم. محکمتر می‌زد. من هم آخ و ناله می‌کردم. 5 ضربه آخر برس رو با پرزش زد اونهم بیشتر زیر باسنم تا نشیمنگاهم درد بگیره. من دیگه داد می‌زدم چون سوزنهای فلزیش مثل آموپول می‌رفت توی کپلام و شدید درد می‌گرفت.
بعد پدال چوبی رو برداشت من اشکم کمی اومده بود ولی گریه نمی‌کردم. ملینا گفت گویا خوب تنبیه نشدی چون باید به خاطر کار بدت به گریه بیفتی و محکم با پدال کوبید درست زیر کپل راستم. بعدی روی گردیش. بعدی روی چپم و هبعدش زیر کونم. دیگه داد می‌زدم خیلی سفت می‌زد. سوزان یک پدال بزرگ به ملینا برای تنبیه من هدیه داده که خیلی سنگینه. دیگه اشکم حسابی دراومده بود ولی سعی می‌کردم گریه نکنم. 25 تا پدال خیلی درد داشت. آخریش که خورد وسط باسنم خیلی دیگه کونم رو سوزوند. باسنم حسابی داغ شده‌بود. تند پدال چرمی رو برداشت. این وسیله خیلی در اینجا رایجه پدالی که با چرم به شکلهای گوناگون ساخته میشه خیلی درد هم داره. اینرو الی به ملینا هدیه داده بود و شکل قلب رو داشت یعنی وقتی ملینا من رو داره تنبیه می‌کنه با عشق به من و به خاطر من اینکارو می‌کنه. ملینا محکم شروع کرد به زدن این یکی خیلی وحشتناک می‌سوزوند چون چرمی هم بود هم درد کمربند رو داشت و هم درد پدال رو بخصوص به کپلهام زیاد می‌زد. دیگه دولم خیلی زیاد بلند شده بود. باسنم وحشتناک سوزش داشت. کلی گریه می‌کردم. هم داد می‌زدم و هم دیگه آروم ولی شدید گریه می‌کردم. واقعا بد می‌سوزوند. ملینا می‌گفت خب دیگه ببینم بی من چنین چیزهایی می‌بینی یا نه؟ دیگه به جای کار کردن آبروریزی می‌کنی؟ من هم جیغ می‌زدم و درخواست بخشش می‌کردم. 25 ضربه پدال چرمی که تمام شد باسنم شده‌بود کوره آتش.
بعد من رو آروم بلند کرد و من هم خودم رو پرت کردم بغلش. ملینا من رو حسابی بوسیدم ولی گفت هنوز تنبیهم ادامه داره. سریع یک لیوان آب بهم داد. چند دقیقه بعد که آروم شدم دستور داد روی تخت دمر دراز کشیدم. گفت چون خیلی دوستت دارم و نمی‌خوام اذیتت کنم فقط 50 ضربه چوبت می‌زنم ولی دفعه دیگه از این کارهای بد کنی شلاق اسبدوانی مهیای تنبیهته. بعدش دست و پاهام رو با نوارهای پلاستیکی خود تخت بست. یک نوار مناسب نیز بود که قشنگ روی کمر من فیت شد تا اصلا تکون نخورم. آخر این تخت یک شیب مناسب داره تا باسن تنبیه‌شونده خوب بالا بیاد. بعد چوب رو از داخل محلش برداشت. یک چوب راتن (خیزران) که خیلی دردش وحشتناکه. این هدیه رویا به ملینا بود. تنظیم کرد و محکم زد درست زیر باسنم یعنی نشمنم. جیغ زدم. خیلی می‌سوزوند. محکم و حشتناک میزد. پایین وسط و بالا. دیگه آب و جیشم قطره قطره می‌ریخت. باسنم دیگه کوره شده‌بود. چنان محکم می‌زد که جیغهای بلند می‌زدم ولی ملینا می‌زد محکمتر از قبل. دیگه از کپلام خون می‌چکید. جیشم هم می‌ریخت. ملینا وقت تنبیه اصلا رحم نداره من دیگه داشتم زار می‌زدم و جیغ می‌کشیدم ولی ملینا خیلی محکم می‌زد. وقتی ضربه 50 چوب رو زد دیگه باسنم سر شده‌بود. وقتی بازم کرد نمی‌تونستم بلند شم. اول بوسیدم و بعد زیربغلم رو گرفت و بلندم کرد. بردم اول جلوی آیینه و دیدم باسنم شدید سیاه شده و خط‌خطی. چند جا هم در کپل راستم و گردی کپل چپم داشت خون میومد. با آب سرد باسنم رو خوب شست کرم زد و بعد هم بردم تخت و من رو خوابوند. کلی هم بوسیدم و نوازشم کرد تا خوابم برد. روز یکشنبه وقتی صبح بلند شدم هم باسنم خیلی درد داشت و دیدم در آیینه یک تیکه سیاه شده. اون دو روز رو اصلا شورت و شلوار نپوشیدم خیلی درد زیادی داشتم. البته یکشنبه شب به خاطر اسپنک شب قبل خیلی شب داغی رو با ملینا گذروندم ولی درد باسنم خیلی اذیتم کرد. هنوز هم درد داره و نمی‌تونم درست بشینم . الان هم زیرم بالشه و باید دوباره برام کرم بزنه.

كارنامه

تازه رسيده بودم خانه. رفتم توي اتاقم تا لباس هامو عوض كنم كه صداي در اومد. ميدونستم سحر تازه الان ميرسه. مامان داشت توي حال كتاب ميخوند.
-:....سلام مامان!.....
سحر با خستگي سلام كرد. اما مامان بدون هيچ محبتي جواب داد:
-:...سلام!....خسته نباشي....يك لحظه صبر كن...
لحن خشك و كمي خشن مامان كنجكاوم كرد كه چه خبره. براي همين آهسته رفتم سمت در اتاقم و از لاي در نگاه كردم. سحر با بي حالي دكمه هاي مانتو مدرسه اش رو باز كرد و مانتو مقنعه اش رو در آورد و در چنگ گرفت. مامان كتابش رو گذاشت روي ميز و با متانت بلند و و سحر رو كشيد سمت صندلي و نشست رو به روش:
-:...چي فكر كردي؟......فكر كردي اگه روز كارنامه ات رو از من و پدرت مخفي كني تنبيه نميشي؟.....
رنگ سحر پريد. من هم جا خوردم. با اينكه دانشگاهي بودم اما جرئت نميكردم كارنامه ام رو يك روز ديرتر به مامان و بابا نشون ندم! اما سحر......
-:....ناظمتون گفت ده روز پيش بايد ميرفتم كارنامه بگيرم......اما تا جايي كه من يادمه وقتي ازت سراغ كارنامه ات رو گرفتم منو حواله دادي به يكماه ديگه!!!!!
مامان سحر و كشيد سمت خودش و خمش كرد روي ميز و دسته مگس كش رو كه من متوجه نشده بودم روي ميز هست رو بر داشت. همين طور كه آرام ميزد كف دستش گفت:
-:...حالا من ميخوام به خاطر دروغي كه بهم گفتي تنبيهت كنم!.....تنبيه عبرت آموزي برات در نظر گرفتم!....
مامان پيراهن سحر رو بالا زد و شلوار مدرسه اش رو تا وسط رانش كشيد پايين:
-:....البته ميخواستم براي كارنامه ات هم تنبيهت كنم اما پدرت گفته اون با من!
يا حرف پدر روز اول مدرسه ها افتادم:
_:....سحر خانوم!.....امسال هيچ بهانه اي براي نمرات پايينت قبول نميكنم!.....الان دارم بهت ميگم....يا حسابي درس ميخوني يا روز كارنامه حسابي دركوني ميخوري!......
اوههههههههه......چه شب و روز دردناكي رو سحر بايد پشت سر ميگذاشت! سحر با صداي لرزوني معذرت خواهي ميكرد اما مامان حرفش رو قطع كرد:
-:...در دروغ گفتن مختاري اما در تنبيه شدن نه پس حالتتو بهم نميزني.......
مامان دسته مگس كش رو برد بالا و با صداي ويژژژژژژ محكم روي باسن سحر آورد پايين.....سحر دو دستي باسنش رو چسبيد و شروع كرد بالا و پايين پريدن
-:....ووويييييييي.....سوختم....سوختم........ببخشيد.....مامان ......
مامان با تحكم گفت:.....حالت تنبيهتو داشته باش....سريع......
سحر دوباره خم شد. مامان پيراهنشو دوباره زد بالا. جاي ضربه اول وسط باسنش سرخ شده بود. مامان دوره محكم كوبيد.....ويژژژژژژژژژژ.......سحر جيغي كشيد و دستاش محكم گردي باسنشو چسبيد.......آتيش گرفتم.......ببخشيد......خواهش ميكنم.......نميتونم تحمل كنم.....مامان با عصبانيت سحر رو سرجاش خم كرد...يك دفعه ديگه از جات بلند شي به ساناز ميگم بياد دستات رو بگيره.....مامان دستش رو گذاشت روي كمر سحر و سه ضربه خيلي محكم حواله باسن سحر كرد.....شرق...شرق....شرق..... سحر از جا جست و گريه كنان باسنشو چسبيد.....غلط كردم .....ديگه دروغ نميگم.....ببخشيد.....خواهش ميكنم جاي ضربه هاي مگس كش روي باسن سحر سرخ شده بود. مامان صدام زد:...ساناز... بيا اينجا ببينم..... جا خوردم....واقعا مامان ميخواست من دست هاي سحر رو بگيرم. سريع رفتم توي حال:...بله مامان جونم!......مامان سحر رو دوباره خم كرد روي ميز و به من اشاره كرد:....بيا دستاي اين دختر دروغگو رو بگير....ميخوام جزاي دروغش رو بهش نشون بدم!....رفتم رو به روي سحر. سحر هق هق ميكرد. دو دستش رو گرفتم با چشاي خيس نگاهم كرد. مامان هم دستش رو گذاشت روي كمرش و مگس كش رو برد بالا:
-:...كه به من دروغ ميگي......شرررررررررررق.....سحر تكان محكمي خورد و سعي كرد دستش رو آزاد كنه......با اين كار چي فكر كردي؟.....شررررررق.....سحر جيغ كشيد و خواست آزاد شه....مامان نگاه عميقي به باسن سحر كرد و گفت....چه خوب كه جاش ميمونه.....يادت نره دروغ نگي.........بشمار و بگو ديگه دروغ نميگي.....
شررررررررق....جيغ سحر با شماره بلند شد....1........ديگه دروغ نميگم.....
شرررررررق.....تقلاي سحر......2............به خدا ديگه دروغ نميگم.........
شررررررررق........سحر دستش رو از توي دستم كشيد.......3........دروغ نميگم....
شرررررررررق.........4.............جون مامان دروغ نميگم...........
شرررررررررررق................5..........خواهش ميكنم........غلط كنم دروغ بگگم!
مامان مكث كرد:...خوبه.....اگه يه بار ديگه بفهمم دروغ از دهنت در آمده كاري ميكنم تا يكماه نتوني بشيني!....فهميدي؟....ساناز ولش كن.....
تا دست سحر رو ول كردم. دو دستي باسنشو چسبيد و همين طور كه خم بود بلند بلند گريه ميكرد.آهسته رفتم پشتش جاي دسته مگس كش همه جاي باسنش رو رد سرخ گذاشته بود. مامان رفت توي آشپزخانه. يادم ميامد سحر كه كوچكتر بود براي هر دروغي كه ميگفت مامان نوك قاشق فلفل ميريخت توي دهنش. اما حالا كه بزرگتر شده مثل من دروغش با ضربات دسته مگس كش كه باسن رو آش و لاش ميكرد جواب داده ميشد!.....
آهسته رفتم سمتش:...خواهري!......بيا....بيا كمكت كنم بري توي اتاقت.....ميدوني كه در برابر مامان چاره اي جز اطاعت ندارم.....
سحر خودش رو كمي تكيه داد به منو لنگان لنگان رفتيم به سمت اتاقش. وقتي خوابوندمش رو تخت با صداي گرفته اي گفت:...از اتاقم برو بيرون!.....ميخوام تنها باشم!.....
@@@@@@@@@
ساعت 9 بود. زنگ زدم به مريم:.....الو سلام!.....امشب مراسم دركوني خورون داريم!... دوست نداري بياي اينجا؟.......
-:...سلام!...جدا؟......كي؟....
-:....سحر!.......
مريم دوست صميميم بود كه باورش نميشد هنوز هم پدر و مادر هايي هستن كه با زدن دركوني بچه هاشون رو به راه راست هدايت ميكنن!.......با تعجب ميگفت:...وا..... قرن 21 نميشه كه هنوز هم به شيوه قديم بچه تربيت كرد كه!..... براي همين بهش قول داده بودم هر وقت مراسم تنبيه توي خانه امون داير بود يا دعوتش كنم يا تلفن كنم بهش. و من چون ميدونستم در اين روز كسي حق آمدن به خانه ما رو نداره زنگ زده بودم بهش!.... مامان و بابا توي حال داشتن حف ميزدن و بابا تا آنجايي كه من داشتم ديد ميزدم داشت كارنامه سحر رو به دقت بررسي ميكرد ميدونستم داره دو دو تا چهارتا ميكنه كه سحر رو چه جوري تنبيه كنه! كمي از درس هاي فردا با مريم حرف زدم كه صداي بابا رو شنيدم:
-:...سحر بيا اينجا بينم!
سحر در حالي كه هنوز چشماش از گريه ظهر سرخ بود با كمي لنگ زدن آمد جلوي بابا ايستاد:...بله بابا جونم!......
-:.....اين چه نمره هاييه؟....مگه نگفتم اين ترم خبري از بخشش نيست؟.....
-:....راستش...بابا....باور كن.....
-:...ساكت!.....توجيه بدتر از گناه نكن كه تنبيهت بيشتر ميشه!....
با صداي آرومي گفتم:...مريم مثل اينكه مراسم داره شروع ميشه!.....جات خالي!.... صداي بابامو شنيدي؟......اوههههههه.......مريم الان بابام سحرو كشيد سمت خودش!......
سحر تلو تلو خوران نزديك بابا شد:.....بابا غلط كردم!....ترم ديگه درس ميخونم!.... ببخشيد..... نميتونم......نميتونم تحمل كنم..........ببخشيد...........
بابا سحرو خوابوند روي پاش و دامن سحر رو كشيد پايين. شورت سحر رو كامل در آورد و پاهاي سحر رو كه وول ميخوردن و سعي ميكردن سحر رو از روي پاهاي بابا بلند كنن زير پاش نگه داشت. تند تند داشتم اوضاع رو براي مريم توضيح ميدادم. مريم هم از شدت هيجان نفس نفس ميزد و داشت گوش ميداد! بابا توضيح داد:
-: هر نمره كمتر از بيست رو دو ضربه در نضر ميگيرم!
سحر با هق هق پرسيد:...يعني چي؟....
-:...وقتي اولين نمره رو مامانت خوند و من زدم دركونت ميفهمي يعني چي!
مامان آرام نمره رو اعلام كرد:....ادبيات 15!
بابا دستش رو برد بالا و توضيح داد:....5 نمره از بيست كمتره مگه نه؟....پس ده ضربه نوشجان ميكني!.......شتررررررررررررق...........شتررررررررررررق.....
بابا خيلي محكم ميزد. طوري كه مريم هم با شنيدن صداي ضربه ناله ميكرد...آي.... آخ....
خنديدم:...تو چته؟.....تو رو كه نميزنن كه!
مريم:....ساناز!....بابات چه محكم ميزنه!......طفلي سحر......توي چه حاليه؟......
سحر با هر ضربه با دستاش پاهاي بابا رو فشار ميداد و سعي ميكرد پاهاش رو آزاد كنه و گريه كنان ناله ميزد:...آييييييييي..........ببخشيد........مامان.........ببخشيد.........آيييييييي
ده ضربه ادبيات كه تمام شد مامان نمره بعدي رو اعلام كرد:...رياضي 17!
شترررررق........جيغ سحر........شتررررررررق...........اوههههههههه.....شترررررق صداي مريم از پشت گوشي با بغض بود:.....چه قدر ديگه مونده؟....
-:..هه هه هه....تو چي شدي؟.....تا موقعي كه همه نمره هاش خونده بشه و باسنش حسابي كبود شه!...هه هه هه
مريم:...تو چه خبيثي؟ چرا اينقدر خوشحالي خواهرت داره كتك ميخوره؟.....
-:...چون حقشه!....بابا باهاش طي كرده بود!......
شتررررق......آخخخخخخخخ......شترررررررررق.........ووووووي..........ببخشيد.....
@@@@@@@@@@@@
بس كه سحر جيغ و داد ميكرد مجبور بودم با صداي بلند به مريم گزارش لحظه به لحظه بدم. اصلا هم حواسم نبود ممكنه مامان صدامو بشنود!
-:...الو....مريم....ميشنوي؟......الان ديگه سحر نميتونه يه لحظه ساكن باشه .........
ناگهان سايه يه نفر رو بالاي سرم حس كردم. سرمو كه بالا گرفتم يخ كردم. مامان با چهره اي برافروخته بالا سرم ايستاده بود:...داري چه غلطي ميكني؟.....
از شدت هولي كه داشتم بي خداحافظي گوشي رو قطع كردم:.....هيچي؟!
مامان گوشمو گرفت:...كه هيچي ها؟.......
بابا مكث كرده بود. وقتي خشم مامان رو ديد. سحر رو از روي پاش بلند كرد:
-:...خانومم!.....چي شده؟......ساناز چي كار كرده؟.....
سحر با صداي بلند هق هق ميكرد. بابا به سحر نگاه كرد:
-:....تنبيهت تموم شد!......يا ساكت شو يا برو توي اتاقت!
مامان:...نه..........سحر همين جا بمون!.....ساناز داشتن گزارش تنبيه سحر رو به يكي از دوستاشون ميدادن!
بابا اخماش رفت توي هم:.چيييييييييييييي؟.....
دلم مثل دل گنجشك تند تند ميزد. چه غلطي كردم. گوشم كنده شد!.....بابا با چشاي از حدقه در آمده زل زد به چشمام:....مادرت راست ميگه؟....
همين موقع تلفن زنگ زد- به خشك كه اين شانس، مريم الاغ قطع كن!-
مامان گوشي رو برداشت و زد روي آيفون:
مريم:...الو؟....ساناز چي شد؟....چرا قطع كردي؟.....سحر چي شد؟.....الو؟
بابا:...به به!....سلام عليكم!.....پس شما كسي هستيد كه ساناز داشت بهش آمار ميداد؟....
مريم از شدت هولش قطع كرد اما مامان دكمه تكرار رو زد و حرف زد:
-:...الو....مريم خانوم....گوشي دستتون باشه تا بفهمين دوستتون چه طوري تنبيه ميشه!
-:........واييييييييييي...........نه..........
فكرشم نميكردم مامان اين كارو كنه! بابا منو خوابوند روي پاش و باسنمو لخت كرد.
-:...نهههههههه........ببخشيد.......ديگه اين كارو نميكنم..........معذرت ميخوام!.....
مامان رفت از توي اتاقم برس چوبيمو آورد و گذاشت كف دست بابا. بابا هم بي معطلي شروع كرد به زدن....شتررررق....شترق......شترررررررق.......شتررررررق.....
اين قدر درد داشتم كه يادم رفته بود كه مريم هم داره صدامو ميشنوه! درد عمق وجودمو ميسوزوند.......شترررررررق.....ببخشيد.........خواهش ميكنم..........ديگه اين كارو نميكنم........شتررررررررق........شترررررررق.........شتررررررق......شتررررق
مريم:.....بسه....خواهش ميكنم..........تقصير من بود..........من از ساناز خواستم اين كارو كنه.........ببخشيدش.....
مامان:....ببخشيد مريم جان!.......اگه نميتوني صداي ناله دوستتو تحمل كني قطع ميكنم ولي بايد تا آخر تنبيهش ناله كنه دوست جونت.........فعلا خداحافظ
مريم:....نهههههههه.....مامان س...
مامان تلفن رو قطع كرد و آمد جلوم ايستاد:
-:....ديگه نبينم اين كارو كنيا!......شتررررررررررق......خجالت نميكشي؟....شتررررق ديگه آبروي خواهرت رو نميبريا....شتررررررررررق
-:...شترررررررررق....هق هق..........ببخشيد..........شتررررررق....ديگه نميكنم!....
بعد پنج دقيقه بالاخره بابا از زدن دست كشيد.........احساس لهيدگي ميكردم درون باسنم!... خيلي باسنم ميسوخت........سوزشش تا زير دلم حس ميشد.........بابا دستش به باسنم كشيد:
-:....دفعه ديگه اين كارو كني.....اون كسي هم كه داره حرفات رو ميشنوه هم ميارم و اونم تنبيه ميكنم. كاري هم ندارم آبروت جلوي اون بره!.........حالا هم جفتتون از جلو چشمام دور شيد!
من و سحر هر دو لنگان لنگان و با گريه به سمت اتاقامون رفتيم!

تنبیه بدنی از دست عمو محمود

سلام
هفته پیش به خاطر بازداشت شدنم از دست عمو محمود تنبیه بدنی سختی شدم. من با یکی از پسرهای دوست عمو محمود ام رابطه خوبی ندارم و بیشتر به اجبار عمو ام مجبور تو مراسم و مهمونی ها تحملش کنم چون عمو ام با باباش تو کاری شریک هستند و عمو ام سر این موضوع خیلی حساس هستش. من هیچ به خاطر بی ادب و طرز رفتارش با من ازش خوش نمییاد.
من چند دفعه به خاطر بی ادبیش باهاش دعوا کرده بودم ولی دعوا آخری کار به نیروی انتظامی و شکایت کشیده شد. دعوای ما سر حرف اون شروع شد و من کنترل خودم از دست دادم و شروع به زدنش کردم و ناخواسته با سنگ سرش شکستم. نیروی انتظامی اومد و هر دومون بردن. من با ترس به عموم زنگ زدم و کل ماجرا براش تعریف کرد . عمو محمود وقتی اومد و من دید سیلی محکمی دم گوش زد من که تا الان اون خشم واقعی عموم ندیده بود ترسیده بود و فقط می گفتم ببخشید. بعد از چند ساعت کاغذ بازی و حرف زدن شریک عمو از شکایت صرف نظر می کنه و من بعد از تعهد دادن با عمو به خونه رفتم.
عمو کل راه حرفی نزد فقط با سرعت رانندگی می کرد وقتی رسیدی خونه من که ترسیده بود خواستم برام توضیح بدم که من تقصیری ندارم فقط به خاطر حرفش باهاش دعوا کردم. عمو با عصبانیت بهم نگاه کرد و گفت: من چند به تو درباره این موضوع تذکر دادم من که ترسم زیاد شده و به فکر این بود که عمو تنبیه بدنی نمیکنه فقط دعوا می کنه گفتم: عمو حرفش خیلی توهین آمیز بود. عمو وقتی این شنید به سمتم اومد سیلی محکم دیگه دم گوش زد و من از دردش گریه ام گرفته بود بهم گفت: چون حقت بود وقتی من نتوستم تا الان تو رو مثل ادم تربیت کنم حقته همه حرف ها رو بشنوم ولی این دفعه که تنبیه بدنی سخت بشی می فهمی که باید رفتارت درست کنی. من ترسیده بود گریه ام گرفته بود گفتم: ببخشید عموجان
عموم با خشم بهم نگاه کرد و گفت: شب تنبیه بدنی سختی خواهی شد من الان باید برم و تو هم تا زمان اومد من تو اتاق حبس هستی. عمو من به جلو هول داد و من مجبور بودم به حرف عمو گوش بدم.
شب شد و من نزدیک به 5 ساعت تنها تو اتاق حبس بودم و از ترس بدن لرزه گرفته بودم. عمو اومد در باز کرد و بهم با خشم نگاه کرد گفت: برو کنار میز ناهار خوری و همه لباست در بیار همه رو نیما دوست ندارم یه حرف دو بار تکرار کنم. من به حرف هم عمو گوش دادم و به سمت میز ناهار خوری رفتم و همه لباس در آوردم ولی خجالت می کشیدم لباس زیرم در بیارم. عمو بعد از چند دقیقه با چوب و شلاق و خط فلزی و طناب اومد و به من نگاه کرد و وسایل روی صندلی میز گذاشت و با عصبانیت به سمت من اومد و سرم داد زد و سیلی دیگه بهم زد و گفت: تو مثل این که خیلی احمق هستی من به تو نگفتم همه لباس دربیار هان؟ من ترسم زیاد شده بود گفتم: ببخشید و لباس زیر در آوردم
عمو ام به هم گفت که روی میز خم بشم و دستم پشت گردنم قلاب کنم و پاهام باز کنم. من خم شدم و دستم پشت گردنم قلاب کردم و پاهام باز کردم عمو با طناب محکم دست ها بست که حرکت نکنم و زیر باسنم بالش گذاشته تا کامل باسنم بالا بیاد د زیاد درد بکشم
عمو ام از آشپزخانه مقداری آب داغ اوردم و بهم گفتم هر سری از در باسنیت با اب داغ خواهد بود تا حسابی درد بکشی و من هم از امروز تو باید درست و حسابی تربیت کنم
عمو ام پشت سرم رفت و مقداری از آب داغ برداشت و روی باسنم ریخت من از داغ بودنش اخ کشیدم که عمو با چوب محکم به زیر باسنم زد و گفت: با صدای بلند باید بشماری و شروع به زدن کرد
1111111111111111
آییییییییییییییییییییییییی.................... ببخشید
22222222222222222
33333333333333333
44444444444444444
555555555555555555
آییییییییییییییییییییییی..................... عمو ببخشید
ببخشید
عمو ام ضرب ها رو محکم می زد و گریه ام گرفته بود و التماس می کردم که نزنه
15
17
20
من از شدت درد گریه می کردم و از عمو می خواستم نزنه ولی عمو ام وقتی خواهش های من می شنید محکم تر می زد
25
30
عمو همین طور به زدن ادامه می داد و من گریه می کردم و خواهش و التماس می کردم
35
40
45
50
عمو چوب کنار گذاشت و کمربندش در اوردم محکم زیر باسنم زد و من با صدای بلند گفتم اییییییییییی................ اخخخخخخخخخخخخ
عموم با عصبانیت سرم داد زد و گفت: همه 100 ضربه رو باید بشماری این 100 ضربه به خاطر کتک زدن بچه ای مردم
من گریه ام گرفته بود و با صدای گرفته گفتم: من حق نیست این طوری تنبیه بدنی بشم
عمو با کمربند و محکم به ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ زد و من بلند داد زدم: آییییییییییییییییییییییییییییییی........ ببخشیییییییییییییییییییییییییییییید. غلط کردم
عمو خیلی بی رحم شده بود و فقط محکم با کمربند به باسنم می زدم و به گریه ها و فریاد های من توجهی نمی کرد و محکم تر از دفعه قبل می زد من فقط می شمردم و گربه میکرد و التماس می کردم که نزنه داغی باسنم احساس می کردم و سعی می کردم که خودم کنترل کنم ولی از شدت درد روی بالش ادار کردم
عمو ام وقتی دید حالم داره بدش میشه چند دقیقه از نزدن دست برداشت و بهم وقت داد کمی اروم بشم
عمو ام دوباره پشت سرم اومد و شروع به زدن کرد و من گریه ام زیاد تر شده و همراه با درد التماس می کردم نزنه
عمو ببخشید......................... غلط کردم.................ببخشید......................تورخدا نزن
عمو 100 ضربه کمربند محکم زد و دوباره روی باسن کبود شده و داغ شد مقداری با آب داغ ریخت و بهم گفت: تو آبروی من بردی و پس 70 ضربه هم با شلاق می خوری تا ادم بشی. باید با صدای بلند بشماری و شروع کرد به زدن
آیییییییییییییییییییییییییییییییییی
1111111
2222222
آییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
333333333333
عمو به زدن ادامه میداد و من گریه می کردم و التماس می کردم که نزنه
9
10
11
ببخشید.................... عمو غلط کردم........................... ببخشید............................ تور خدا نزن
عمو توجهی به گریه نمی کرد و هر ضربه شلاق محکم می زد
20
30
40
60
70
دیگه از باسن من خون می اومد و گریه می کردم عمو پشت سرم اومد و بهم گفت: 20 ضربه هم از ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بخوری آدم میشی من ترسیده بود و التماس می کردم که نزنه ولی عمو شروع کرد به زدن من از شدت درد فریاد می زدم و گریه ها به فریاد و خواهش تبدیل شده بود و داد می زدم که عمو نزنه و از؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ داشت خونه می اومد و عمو هر ضربه رو محکم تر از قبلی می زد
عمو میثم اومد و وقتی دید عمو داره با این شدت من می زنه جلو عمو محمود گرفت و ازش خواست که من نزنه ولی عمو متوجهی به حرف عمو میثم نمیداد و فقط محکم من می زد و من داد می زدم و از عمو میثم کمک می خواستم عمو میثم جلوی دست عمو محمود گرفت تا دیگه نزنه ولی عمو قصد تموم کردن تنبیه بدنی نداشت.
عمو میثم دست هامو باز کرد و از خواستم که از جام بلند بشم من از شدت درد نمی تونستم حتی روی پاهام واستا عمو محمود جلو اومد و دو تا سیلی محکمی بهم زد و موجب شد لبم زخم بشه. عمو میثم جلوی عمو گرفت و ازش خواست تموم کنه. عمو میثم من به اتاقم برد و باسنم تمیز کرد و برام کرم زد و مقداری یخ زیر چشم و باسنم و روی لبم گذاشت تا ورمش بخوابه
عمو میثم من بغل کرد و من با شدت تموم تر تو بغلش گریه کردم و بهم گفت: آروم باش . من گریه زیاد بود و از شدت درد داشتم گریه می کردم
الان هم که این داستان دارم می نویسم بدن درد شدید دارم و باسنم کبود شده عمو محمود از دست عصبانی و تا دو هفته هم من ممنوع خروج کرد